خرید بک لینک
بی خوابیhttp://bkhabi.blogfa.com fablogfa.comSat, 28 Oct 2017 02:33:41 +0330بی خوابی از نو http://bkhabi.blogfa.com/post/11 باید از اول شروع کرد .

باید از از اول نوشت .کسی نمی داند چرا ؟ به جز خود من. قرار است پر از ابهام باشد . ابهمامش برای فرار است فرار از چیزها و کسانی که می خ.اهند به زور بفهمند و متوجه باشند . کسانی که نردیک می ایستند بدون آن که سعی کنند بفهمند .

بیحوابی از نو نوشته میشود . نوشتن مرهم زخم هایی میشود که کسی نمی داند چطور ایجاد شده . نوشتن ابزار روایت داشتان هایی می شوند که کسی نمیداند چرا نوشته شده است نوشتن افیون است مخدر است برای من باید جای من باشی تا بفمی چرا این را می گویم .

قرار است دوباره از نو با این وبلاگ آرام بگیرم تجربه ای که از سال ها پیش آغاز شد . از شب های سرد زمستان آن زمان ها حالم از قاعده خارج شده بود هزینه گرافی پرداخت شد که بی خوابی کمترینش بود . اما بی خوابی های من بی خوابی دیگر خلق کرد و من بدون واهمه از آشکار شپن هویتم و بدون ترس نوشتم هویتم آشکار نشد . حالا قبل از آن که هزینه ها را بپردازم شروع میکنم این بار نوشتن قرار است پیشگیری باشد نه درمان . نمی فهمی و نمیدانی چه میگویم . چون جای من نیستی . نمیدانی چرا در این سطر ها کلمات به طرز احمقانه ای پیچیده به نظر می رسند کار از بی خواب بودن صاحب قلم گذشته کار به مرز دیوانگی کشیده شده و مرز دیوانگی بیش تر از قبل شاید نزدیک است برای ترس از کم شدن این فاصله است که دست به دامن این کلما شده ام .

باید از اول شروع کرد

باید از اول نوشت . کسی نمی داند چرا !

Sat, 28 Oct 2017 02:33:41 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/11بی خوابی آخر http://bkhabi.blogfa.com/post/10

یاد اولین باری میافتم که شروع کردم به نوشتن بی خوابی . می خواستم خودم باشم و نباشم پس بهترین کار ردیف کردن تمام کلماتی بود که مال خودم باشند و امضایم را از آخرش بر دارم سرچ کردن اسم در گوگل همه چیز را لو میداد. الگویم را از شخثیت اصلی رمان های کانن دابل گرفتم او هم خودش را گم کرد دو سال و بعد سالم دوباره به لندن بازگشت . اما من امکان صحنه سازی مرگ خودم را نداشتم اما نی توانستم ساکت شوم . کمتر حرف بزنم . این ها همه با هم شخصیت بی خواب را شکل داد انتظار نداشتم کسی بخواند . این روز ها کسی جز اراجیف اینستاگرام و تلگرام چیز دیگری نمی خواند. اما برایم مهم نبود این وبلاگ سندی بود از بیداری های شبانه و روزانه من. سندی که هیچ ارزشی برای کسی جز خودم نداشت. بر خلاف انتظارم خواننده پیدا کرد. معلوم می شود هنوز جنون در بین توریست های دنیای مجازی از بین نرفته. از بی خوابی به بد خوابی رسیدم جای شب روز در زندگیم عوض شد بعد دوباره حواب ها پیدایشان شد و بی خواب شدم ترجیح می دادم چیزی نبینم نا خود آگاهم سر زیر می کرد و کجا بهتر از خواب هایم. پشت گوش انداختن تمام چیز ها و رها کردن خیلی چیزها حالا خودش را نشان داد آن قدر که دیگر نمی فهمیدم . برای کسی که حودش را تا خرخره درگیر می کند و برای فکر نکردن فقط کار می کند و به نظرش زمان میشود مرفین . اما مرفین درمان نمی کند زخمی را التیام نمیدهد . زمان چیزی را عوض نکرد فقط مورفین بود . نوشتن بی خوابی برایم خوب بود . پنهان کردن بخشی از خودم لا به لای کلماتی که می توانست هر کسی آن ها را نوشته باشد .حالا اوضاع فرق کرده واقعیت این است که دیگر بخش اصلی از هویت این وبلاگ دیگر نیست من بیخواب نیستم و بد خوابم. دچار اختلال خواب شده ام.پس امضای بی خواب دیگر نمی تواند امضا این نگارنده باشد . مثل همیشه باید این وبلاگ را کنار بگذارم و برای نوشتن حای دیگری پیدا کنم و یا شاید فکر اساسی تری بکنم. اما یاد اولین باری میافتم که شروع کردم به نوشتن بی خوابی.

Tue, 04 Oct 2016 02:02:23 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/10بی خوابی شماره دوازده http://bkhabi.blogfa.com/post/9

دوباره چشمانم بسته نمی شود ساعت ها به سقف زل می رنم تا شاید خوابم بگیرد اما خبری نیست شروع می کنم به شمردن صدای تیک تاک ساعت ،از شمردن خسته می شوم در تاریکی محض انگار چیزی چشمم را می زند پلک هایم را روی هم فشار می دهم خبری از پیدا شدن خواب لعنتی نیست. قرص های خواب آور را کف دستم می ریزم صورتی های آزار دهنده . دستم را مشت می کنم. قرص ها را روی تخت می ریزم . توی تاریکی محض شروع به راه رفتن می کنم . به صدای ساعت گوش می کنم سعی میکنم ذهنم را از هر چه هست و نیست خالی کنم . تمام تلاشم به بن بست می رسد فکر های توی سرم بیش تر از آن است که توان رها کردنشان را داشته باشم . قرص ها را از روی تخت بر میدارم . تا یک فرصت دیگر به علم پزشکی داده باشم . روی تخت دراز می کشم به زور چشمانم را می بندم از شدت فشار دادن پلک هایم سر درد می گیرم حالا حسابی همه چیز جور است سر درد و بی خوابی ترکیب فوق العاده برای من تا بهانه مناسبی برای دور ریختن قرص ها داشته باشم .

از پنجره بیرون را نگاه میکنم تاریکی از خانه شروع می شود و تا اولین تیر سالم چراغ برق کش می آید . آن قدر به چراغ روشن بیرون نگاه میکنم تا خاموش میشود . هوار وشن شده ساعت ها پشت پنجره ایستادن خسته ام می کند شاید حالا یرو کله خواب پیدا شود می خواهم به تختم بر گردم پایم خواب رفته زمین می خورم خون خودش را روی زمین خانه پخش می کند . سرم را زوی زمین می گذارم . دوباره چشمانم بسته نمی شود ... به سقف زل می زنم .

Mon, 28 Mar 2016 03:34:41 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/9بی خوابی شماره یازدهhttp://bkhabi.blogfa.com/post/8 حتی اگر بی خواب نبودم هم این باران بی خوابم میکردبه خیابان نگاه میکنم به باران که می بارد. نمی دانم چند وقت است تکیه داده ام به دیوار و خیره شزه ام به باران و سکوت خیابان و دختر پسری که پرسه زدنشان گرفته دخت با شال قرمز خیس خورده اش پسر را به سمت خودش میکشد و اورا می بو سد. باران، بوسه و تماشا سیگار آتش می زنم و دختر و پسر را نگاه میکنم که باران دیوانه شان کرده دود سیگار را ول می دهم وسط هوای بارانی شعر های بارانی را زمزمه میکنم چشم هایم را می بندم و به صدای باران گوش میکنم . می دانم این صدا خیلی از مردم شهر را بی خواب کرده . باران را تماشا میکنم حتی اگر بی خواب نبودم هم این باران بی خوابم میکرد

Wed, 02 Dec 2015 08:03:00 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/8بی خوابی شماره ده (خواب شماره چهارم)/ار فصلی از داستان خوابهای سر درگمhttp://bkhabi.blogfa.com/post/7 زن از پنجره به کوچه نگاه میکرد. تلفنش زنگ میخورد با همان دستی که فنجان قهوه را با نقش های آبی به دست مرد داده بود گوشی اش را از روی میز برداشت و خاموشش کرد. حالش تازه داشت بهتر میشد نمی خواست ریسک حضور مرد دیگری را در زندگی اش بپذیرد. حداقل برای مدتی، به مردها بد بین شده بود با انگشتان ظریفش پاکت سیگارش را از داخل زیب کیف طوسی رنگش بیرون آورد یک نخ سیگار باقی مانده را آتش زد پنجره را باز کرد و سوز سردی وارد اطاق شد. همان سوزی که سر خیابان به صورت (ف) می خورد. (ف) به سایه ای چشم دوخته بود که روی دیوار سفید ساختمان افتاده بود و سیگار کشیدن صاحب سایه (ف)را به یاد سیگار کشیدن زن می انداخت. آن قدر سیگار کشیدن زن را وقتی روی پشت بام می آمد و بی توجه به دیگران سیگار میکشید و میرفت را نگاه کرده بود که شباهت های آن سایه و او به نظرش دیدنی می آمد
نمی توانست بیشتر از این سوز سردی که به اطاق میزد را تحمل کند پنحره را بست و از اطاق به سمت شمینه پذیرایی رفت .(ف)همچنان در سرما به سفیدی دیوار چشم دوخته بود و به جای خالی سایه زنی که شبیه او سیگار میکشید به زیر پنجره رفت سیگار نیمه کشیده شده را برداشت هنوز روشن بود .کامی از سیگار گرفت به دود سیگار که به سمت بالا میرفت خیره شده بود که از خواب پرید . دستش را به سمت میز بالای تختش جایی که مدادش را می گذاشت برد . به جای آنکه مداد را بر دارد سیگار نیمه کشیده شده به دستش آمد نگاه خیره اش به سیگارش ماند.....

Fri, 27 Nov 2015 14:31:00 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/7بی خوابی شماره نهم/خواب سوم /فصل اول http://bkhabi.blogfa.com/post/6 مداد موقع نوشتن روی دیوار شکست .دیوار کنار تخت با نوشته هایی که از خواب ها می آمدند سیاه شده بود. برق رفته بود برای نوشتن روی دیوار برق لازم نبود اما هنوز جمله اول تمام نشده بود که نوک مداد شکست کرخت تر از آن بود که بخواهد فکری برای نوک شکسته مداد بکند شروع کرد خوابش را با خودش زمزمه کردن دیگر شکی در دیوانگی خودش نداشت چشمانش را بسته بود ۵بار خوابش را برای خودش گفت در خوابش هم چیزی میشکست اما نمیدانست چه بود که با صدای شکستنش از خواب پریده . به سقف اطاق خیره شد . برق که آمد همچنان خواب بود ......

پ.ن:آنچه در دو پست گذشته نوشته ام خطوط اولیه داشتانی است که تا سال آینده در قالب کتابی منتشر می شود و البته طبیعی است که تمام فصل را برای جلوگیری از لو رفتن داستان نمی توانم روی وبلاگ قرار دهم .

Tue, 17 Nov 2015 17:38:45 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/6بی خوابی شماره هشت (خواب شماره دو) یک خواب سردرگم فصل اول تیتراژ!http://bkhabi.blogfa.com/post/5 سه اتفاق مدام تکرار شد. زن فنجان کوچک قهوه را بدست چپ مرد داد. فنجان پر بود از نقش های آبی ، شبیه نقاشی که فراز بی تاب دیدنش بود به شوق تماشای آن نقاشی خلف وعده کرده بود . زن با همان دستی که فنجان را به دست چپ مرد داده بود با او دست داد خداحافظی کرد و گفت:نه
این سه اتفاق چهار بار تکرار شد دو بار اولش را ف در خواب دید چشمهایش را که باز کرد یک بار دیگر تمام اتفاقات را مرور کرد و دفعه چهارم با مداد روی دیوار کنار تختش نوشت. خوب یادش مانده بود آن نقاشی که تصورش را می کردو نقش و نگار های عجیب فنجان قهوه و حس عمیقی که درون وجودش با دیدن زن و مرد می جوشید. و خداحافظی شان در ماشین و همان حس عمیق . دیدن آن زن و مرد در خوابش را می فهمید اما شوق تماشای نقاشی که ندیده خواب را ترک کرده بود را نمی فهمید. مدتی در تاریکی اطاق به نوشته روی دیوار خیره ماند .تا دوباره خوابش برد .

یکی از دوسنام زیر این پست در فیس بوکم نوشت :بنویس! روی دیوار کنار تخت، چیزهای خوبی پیدا میشود!

Wed, 04 Nov 2015 01:22:46 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/5بی خوابی شماره چهارhttp://bkhabi.blogfa.com/post/4 سخت در اندیشه ام

که تو را بیش تر دوست دارم

یا پرسه در هوای بارانی

در این پس کوچه های خلوت را

در اندیشه ام

بوسه های تو را بیش تر مشتاقم

یا بوسه های تند باران

که در این پس کوچه خلوت بر گونه هایم فروزد می آید

در اندیشه ام

که چگونه می شود این تنهایی را

در این کوچه باران زده با تو تقسیم کرد

سخت در اندیشه ام که باران را بیش تر دوست دارم

یا نشستن در کافه ای نوشیدن یک فنجان از ساعت پنج لورکا یا شاید

خواندم یک قهوه تلخ

یا بوسیدن تو زیر باران

و با تو هم قدم شدن

تا تماشای طلوع ناگهانی چراغ کافه ای در پس کوچه ای خلوت

برای نوشیدن جرعه ای از شاملو

یا نوشیدن یک جرغه آب باران

سخت در اندیشه ام

از پنجره بیرون را نگاه می کنم !بعد به دفتر یادداشت جلویم (!کسی نمی داند کجایم قرار هم نیست بداند ) چشم هایم را می بندم گوشم را می سپارم به به هومن راد (آلبوم تنها در باران) بعد یاد شعری دور می افتم همه اش یادم نی آید ! جسته گریخته یادم می آید و می نویسم بعد دوباره از پنجره بیرون را نگاه می کنم !

با پشتی صندکی جلویی بازی می کنم و به اهنگ گوش می هم چیز دیگری از شعرم یادم نمی آید !مهمان دارها که رد می شوند لبخند می زنند !هوا پیما آرام آرام به زمین نزدیک می شود ! می فهمم اما انگار نمی خواهم به روی خودم بیاورم در پوش پنجره را پایین می کشم !گوشی ها را از گوشم در می اورم . هوا پیما می نشیند ! صبر میکنم تا خلوت خلوت خلوت شود .مهمان دارها تقریبا بدرقه ام می کنند !

هوا نه گرم است نه سرد هوا خوبی است از فرودگاه بیرون که می ایم ماشین می گیرم و می روم هتل ! به اطاق که می رسم تازه یاد گوشی خاموشم میافتم !گوشی را روشن می کنم چند اس ام اس تماس از رفته کسی نمی داند کجایم !گوشی را ول میکنم به امان خدا لباس هایم را در میآورم میروم زیر دوش آب را باز میکنم ! دوش را بالا می زنم آنگار زمان ایستاده باشد سکوت به تمام فضا یکه تازی میکند و بعد صدای باران قطرات دوش سکوت را تکه تکه می کند به کاشی های روبه روبه رویم چشم می دوزم باز دارم به شعری که نصفه نیمه یادم آمده فکر میکنم ! می نشینم و خودم را در وان غرق میکنم ! چشم هایم را میبندم دور و برم را نگاه میکنم انگار دنبال چیزی میگردم ! انگار حال و هوای آن روز که شعرم را نوشته ام اینجا زیر آب باشد و من دارم اینجا پیدایش میکنم ! زمان کش آمده ! آن قدر که حتی اجساس خفگی نمی کنم ! کاش می شد زیر آب آهنگ گوش داد مثلا از آن آهنگ هایی که سامان احتشامی می سازد از زیر آب که بیرون می آیم بخار آب خفه ام میکند روی آینه شعر را می نویسم

سخت در اندیشه ام

که تو را بیش تر دوست دارم

یا پرسه در هوای بارانی

در این پس کوچه های خلوت را

...........


Mon, 27 Jan 2014 02:14:00 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/4بی خوابی شماره سه http://bkhabi.blogfa.com/post/3 به تیغ فکر میکنم !(آهنگ رضا یزدانی را شنیده ای؟) می خواهم انگار شک کنم !گاهی صدای آرام نجوا گویانه ی دست هایم را می شنوم که انگار تیغ را صدا می کنند ....نه اشتباه نکن دردم از این درد های تنها یی (او رفت تنها ماندم و درد عشق و...)نیست تنهایی فقط اولش سخت است ؛بعد می شود عادت بعد می شود خود خود زندگی !

دردم ترس است از آینده می ترسم !فردا چه می شود (از این فردای لعنتی بیزارم)این ترس در من ایجاد شد هدیه دیگر از ........ !

شده بارها و بارها و بارها یک تیغ را در دستم گرفته ام به آن خیره شدم و ترس حاضر و آماده بالای سرم ایستاده و آرام قدم می زند هیچ وقت نگاهش نکرده ام !اما سنگینی نگاهش را خوب می شناسم ......می ترسم از آن سوی مرگ می ترسم آن سوی مرگ چیست ؟نکند باز جبر دیگری پشت دیوار مرگ منتظر نشسته باشد ....کاش آن سوی مرگ هیچ چیزی نباشد !!!

به تیغ نگاه می کنم بعد به رگ دست هایم رگ دستانم شهوت زده می شوند وقتی حتی فکر تیغ از سرم میگذرد صدای تپش های شهوت زده و التماس آمیزشان را می شنوم .رگ دست هایم تشنه بوسه لبه تیغ تیز اند!

ترس نگاهم می کند با همان لبخند محوش انگار میداند او آینده را دیده میداند که هست پر رنگ تر و استوار تر !!!!لبه تیغ را می گذارم روی دستانم صدای قهقه ی ترس بلند می شود و من چشمانم را می بندم و بعد به تیغ فکر میکنم !(آهنگ رضا یزدانی را شنیده ای؟) می خواهم انگار شک کنم!!!! از این شک هم میترسم !



من مرگ را باور نمی کنم

چنان که زندگی مرا

(باور نکرد)

به سر انگشتی

(حتی)

آغاز را اتفاقی ساده خواندند

در فاصله ی میان شهوت و عادات ناگزیر

و پایان

جبری که تقدیر امر میکرد.

زندگی افسوس

تداومی ابلهانه بود

به جرم حراس از مرگ مخیر

دریغا که عسق و انسان را تسلیتی سزاست

این محبسیان تزئینی در سلول واژه

این نا متبلوران بی حدوث میرا را.

تا تولد عشق و انسان

تا آزادی

تا ماشه ی واپسین

من مرگ را باور نمیکنم

چنان که زندگی را

باور نکرده ام

هنوز...!

شعر از شاهکار بینش پژوه

Thu, 26 Dec 2013 21:57:00 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/3بی خوابی شماره دوhttp://bkhabi.blogfa.com/post/2 هوا تاریک است !یخ ها می افتند در لیوان بعد رویش ویسکی طلای رنگ ! شنیدن این صدارا چقدر دوست دارم از آن صداهایی است که می شود رادیو روغن حبه انگور بگذارد و آدم یک دقیقه تمام به آن گوش بدهد!

لیوان را بر می دارم و تکانی می دهم و بعد می چسبانم به سرم و گوشم را می سپارم به پیمان یزدانیان و آلبوم برداشت اولش آن قدر خوب نیست که از همه دنیا ببرم و فقط بروم در آهنگ بس بشینم و بگوییم این مخ من و این آهنگ تو ! بعضی آهنگ ها این کار را با آدم میکنند ! ئمثال هایش زیاد است 90% کارهای فردین خلعتبری این کار را می کند تمام کارهای بتوون بیش تر کارهای کلایدر من نه اشتباه نکنید اصلا موسیقی را خوب نمی شناسم ولی بعضی وقت ها بعضی از آهنگ ها داغانم می کند ومعمولا این آهنگ ها بی کلام اند حتی بعضی از کارهایی که تلویزیون خودمان یک دفعه عشقش می کشد در اوایل یک عصر 5 شنبه بگذارد یک دفعه کاری میکند که منی که عطر زده لباس پوشیده در حال رفتنم و برای رفتن لجظه شماری میکنم سر جایم میخکوب شوم و دلم بخواهد این قطعه لعنتی حالا حالا ادام داشته باشد اما قطعه کوتاه است و اما من درگیر آن قطعه مانده ام تا فردا صبح به آن فکر میکنم و هر چه هم میگیردم خدا خدا میکنم دیگر آن قطعه را نمیشنوم ! بگذریم لیوان را سر می کم و و لیوان را روی میز می گذارم تلخی ،خنکی و داغی و سوزش را هم زمان از ته حلقم تا معده ام احساس میکنم ! معنی اینکه یک چیزی می چسبد را الان می فهمم دستانم را می گذارم جلوی صورتم بلند می شوم و میروم پشت پنجره ،پرده را کنار می زنم کی باران باریده ؟ کمی فکر میکنم امروز چندم است ؟ نمیدانم چرا این سوال ها را می پرسم ساعتم را نگاه میکنم ساعت 1:30 صبح است سیگار می خواهم اما همین الان یعنی با همین منظره مزخرف و با همین نت ها یی که میشنوم و در همین ثانیه اما پاکت سیگاری که روی اپن است هم از من فاصله دارد هم تمام شده ! از توی یخچال پاکت سیگار جدیدی بر میدارم و بعد خودم را میاندازم روی مبل لیوان را بر میدارم باز رنگ وسوسه انگیز ویسکی و آن صدا .... اولین نخ سیگار پاکت جدیدم را روشن میکنم یک پک محکم یک نفس عمیق و بعد دودی که در هوا با آهنگ پیمان یزدانیان می رقصد (انگار که صد بار این رقص را تمرین کرده باشد ) بعد جرعه از ویسکی و باز همزمان تلخی ،خنکی داغی و سوزش از ته زبان تا معده سرم را میگذارم روی پشتی مبل به سقف نگاه میکنم انگار منتظر معجزه ای چ:8.9زی باشم چند پک دیگر و این سیگار تمام می شود روی کانتر آشپز خانه پر است از دست نوشته ها و کتاب ها و کارهای نکرده سیگار را در زیر سیگاری خفه میکنم بلند می شوم می اورمش پخششان میکنم روی میز جلوی مبل سیگار دوم را روشن می کنم مردشور بهضی از این بیشعور هایی که اسم خودشان را گذاشته اند نویسنده را ببرد چرند و پذند می نویسند آن قدر مزخرف که دلم برای کاغذ ها می سوزد که باید این ننگ ها را بر خودشان تحمل کنند البته گناه نویسنده ها نیست آموزشی در کار نیست که توقع داشته باشیم نویسنده خوب داشته باشیم و متن قوی و..... همه این ها دلیل می شود تا پاکت سیگار را تا آخر بکشم بعد پرتش کنم روی اپن .......

بلند می شوم آلبوم برداشت دوم پیمان یزدانیان را می گذارم توی ضبط می روم سمت یخچال یخ بردارم هوا رو به روشنی است یخ ها می افتند در لیوان بعد رویش ویسکی طلای رنگ ! شنیدن این صدارا چقدر دوست دارم از آن صداهایی است که می شود رادیو روغن حبه انگور بگذارد و آدم یک دقیقه تمام به آن گوش بدهد!.........

Thu, 12 Dec 2013 01:07:00 +0330bkhabihttp://bkhabi.blogfa.com/post/2

برچسب: نویسنده: سام شریفی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 5:26

صفحه بندی